آسمانی دیگر
 
 
جمعه 31 شهریور 1391 :: نویسنده : یه دوست


ای مهربان خدای!

گم گشته ام تو بودی و کردم چو دیده باز

دیدم به آسمان و زمین و به بام و در

تابنده نور توست

هرجا ظهور توست

دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو

خوش می درخشد از همه سو  جلوه های تو

...

ای نازنین خدای!

احساس می کنم که در سرشت من

سوزنده، یک نیاز

داغ نیاز را نزداید ز سینه ام

جز لذت پرستش و جز نشئه وصال

مخموری مرا به جز این من، علاج نیست

مطلب عیان بود،به بیان احتیاج نیست

 

ای مهربان خدای!

 تو، راز جان و مایه ی سرمستی منی

تو هستی منی

در عمق فکر و پرده جانم تویی، تویی

آرام دل، فروغ روانم تویی، تویی

هرجا نگاه می دود، آنجا نشان توست

روشنگر وجود، رخ دلستان توست.

منبع: راز نماز






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : یه دوست


آغاز مبارک

شب بود. سال‏ های سال از شب می‏ گذشت. مردمانی همه محکوم به ناموزونی روزگار خویش، با دست‏ های سیاهشان زندگی را زنده به گور می‏ کردند. صدایی حتی اگر از آسمان می‏ آمد، در طنین نعره‏ های مست و واژه‏ های جاهل گم بود. سرزمین بود و قحط سالی آدمی... و خدا ناگفته مانده بود در سنگ سنگ آن دل‏ های پشت به آفتاب.
کسی اما آن سوی بیداد شب، همه لحظه‏ ها را می‏ شنید. در دل خلوت‏ های تا آسمان خویش، بر فراز کوهساری که به سمت خدا رهسپار بود، هر شبانگاه به پروازی ابدی می‏ رفت و بازمی‏ گشت. هر شبانگاه، نیایش نامرئی او، امان خداوندی را بر فراز شهر می‏ پراکند... هر شبانگاه، لب‏ های مردی بود و خدای همیشه نزدیکی که صدایش می‏ کرد و جدا از آن همه مردمان بی‏ فردا، دست دعا بود و معراج بی‏ پروا.

 

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : مناسبت ها،
لینک های مرتبط :


جمعه 20 دی 1392 :: نویسنده : یه دوست

خودبزرگ بینی


کشتی جنگی برای آموزش نظامی چند روزی در دریا بود.

هوا بشدت طوفانی و مه آلود شد و فرمانده دستور داد به سمت ساحل برگردند.

دید خیلی کم بود و در کار دستگاه های کشتی اختلال ایجاد شده بود.

در نیمه های شب دیدبان به فرمانده گزارش داد که درست در روبروی ما، نوری دیده می شه و احتمال داره به هم برخورد کنیم.

فرمانده به مامور ارسال علائم گفت:

بهشون علامت بده که رو در روی هم هستیم و باید سریعا بیست درجه تغییر مسیر بدید.

پاسخ این بود:

شما باید تغییر مسیر بدید!

علامت بعدی ارسال شد:

من فرمانده کشتی هستم و به شما اخطار می کنم هر چه زودتر بیست درجه تغییر مسیر بدید.

پاسخ همان بود:

شما باید تغییر مسیر بدید.

فرماند که خیلی عصبانی شده بود گفت:

اعلام کنید ما یک کشتی جنگی هستیم و  این آخرین اخطاره، قبل از اینکه دچار حادثه ای بشید تغییر مسیر بدید.

پاسخ دریافت شد:

اینجا فانوس دریایی است، اگر دوست داشتید، شما تغییر مسیر بدید!

و کشتی جنگی بلافاصله مجبور به تغییر مسیر شد.






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 دی 1392 :: نویسنده : یه دوست


پول خرد


پیرزن گوشه ی خیابون نشسته بود و در برابر پول خرد هایی که در برابرش می ریختند سکوت می‌کرد و حرفی برای گفتن نداشت واز محبت مردم در تعجب بود، او تنها برای استراحتی کوتاه گوشه ی خیابون نشسته بود آخه دستاش پر از خرید هایی بود که واسه پذیرایی از نوه هاش خریده بود ولی توی اون خیابونی که همه پول خرد برایش می ریختند کسی نبود بگه مادر کمک نمی‌خوای خریدهاتو برات تا دم در بیارم؟

منبع: مای لند



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 30 آذر 1392 :: نویسنده : یه دوست


نمره ده


پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!

بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!

مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.

دفتر رو برداشت و ورق زد.

نمره نقاشیش ده شده بود!



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 آذر 1392 :: نویسنده : یه دوست

قدری تأمل

 

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید: چرا؟
آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی. مگر می شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف.
با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت: چرا این حرف را می زنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم.
مشتری با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟
"
آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند."
مشتری گفت دقیقا همین است.
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!!!
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...

 






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : یه دوست

چند دقیقه سکوت کنید


کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 38 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : یه دوست
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو