آسمانی دیگر
 
 
جمعه 25 بهمن 1392 :: نویسنده : یه دوست

داستانک متشكرم

همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا. می‌دانم كه دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
-
چهل روبل.

- نه من یادداشت كرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید.

- دو ماه و پنج روز دقیقا.

- دو ماه. من یادداشت كرده‌ام، كه می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان‌طور كه می‌دانید یكشنبه‌ها مواظب "كولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"
یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌كرد ولی صدایش در نمی‌آمد.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : یه دوست


پاسخ جالب آسیابان به زاهد

 

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود.»

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

 

منبع: داستانک





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


جمعه 20 دی 1392 :: نویسنده : یه دوست

خودبزرگ بینی


کشتی جنگی برای آموزش نظامی چند روزی در دریا بود.

هوا بشدت طوفانی و مه آلود شد و فرمانده دستور داد به سمت ساحل برگردند.

دید خیلی کم بود و در کار دستگاه های کشتی اختلال ایجاد شده بود.

در نیمه های شب دیدبان به فرمانده گزارش داد که درست در روبروی ما، نوری دیده می شه و احتمال داره به هم برخورد کنیم.

فرمانده به مامور ارسال علائم گفت:

بهشون علامت بده که رو در روی هم هستیم و باید سریعا بیست درجه تغییر مسیر بدید.

پاسخ این بود:

شما باید تغییر مسیر بدید!

علامت بعدی ارسال شد:

من فرمانده کشتی هستم و به شما اخطار می کنم هر چه زودتر بیست درجه تغییر مسیر بدید.

پاسخ همان بود:

شما باید تغییر مسیر بدید.

فرماند که خیلی عصبانی شده بود گفت:

اعلام کنید ما یک کشتی جنگی هستیم و  این آخرین اخطاره، قبل از اینکه دچار حادثه ای بشید تغییر مسیر بدید.

پاسخ دریافت شد:

اینجا فانوس دریایی است، اگر دوست داشتید، شما تغییر مسیر بدید!

و کشتی جنگی بلافاصله مجبور به تغییر مسیر شد.






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 دی 1392 :: نویسنده : یه دوست


پول خرد


پیرزن گوشه ی خیابون نشسته بود و در برابر پول خرد هایی که در برابرش می ریختند سکوت می‌کرد و حرفی برای گفتن نداشت واز محبت مردم در تعجب بود، او تنها برای استراحتی کوتاه گوشه ی خیابون نشسته بود آخه دستاش پر از خرید هایی بود که واسه پذیرایی از نوه هاش خریده بود ولی توی اون خیابونی که همه پول خرد برایش می ریختند کسی نبود بگه مادر کمک نمی‌خوای خریدهاتو برات تا دم در بیارم؟

منبع: مای لند



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 آذر 1392 :: نویسنده : یه دوست

قدری تأمل

 

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت.
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید: چرا؟
آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی. مگر می شود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف.
با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت: چرا این حرف را می زنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم.
مشتری با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟
"
آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند."
مشتری گفت دقیقا همین است.
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!!!
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...

 






نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : یه دوست

چند دقیقه سکوت کنید


کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : یه دوست
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو